ای بابا

عجب زمونه ای شده برای همه چی باید امضا جمع کنیم

برای اینکه بگن خلیج پارس٬ُ برای اینکه نوروز ثبت بشه ٬ برای اینکه قبول کنن مولوی ایرانیه ٬ حالام نوبت ابن سیناست 


پازل کوچولو

نوجوون که بودم عادت داشتم دنبال تیکه پازل زندگی تو اتفاقای مختلف بگردم ٬ می گفتم هیچ چیزی بی دلیل تو زندگی آدم اتفاق نمی افته ٬ اینجوری شد که اونجوری بشه یا اگه اونجوری نمی شد این جوری نمی شد ...

بزرگتر که شدم کمکم پازل چیدن و کنار گذاشتم اما امروز یه اتفاق ساده دوباره ذهنم سمت پازل چیدن برد .

اگر اون اتفاق ساده یک سال پیش نمی افتاد  من امروز بلد نبودم چه کار کنم و شاید بهترین دوستم از من سرماخوردگی می گرفت .

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

قدیما  بلد نبودم پازلای کوچیک بسازم

اون موقع ها فقط به اتفاقای بزرگ فکر می کردم

اما پازل کوچولو ساختنم حال میده ها

"آدم چلچله نیست که بهار بیاد و پاییز بره"

یرخی خاطرتو نخواسیم که چار صبا نبینیمت

 کفتر دلمون پر بیگیره و فکری شی که طرفت نالوطی بود.

به عصمتت تو نباشی میخوام دنیاش نباشه.

اول و آخر بی صفتاش خودم اگه حرفمون با دلمون توفیر کنه.

اون روزی که چشامو گذوشتم کف پات و گفتم

 قبل تو نبوده بعد تو هم نیست،شد حرف ما تا دنیا دنیاست

که اگه غیر این باشه آخرت ما جفت با آخرت یزید.

یادته؟ حرم وجودت ثانیه نیگارو از ما قاپید

 آخرشم نشد که بچرخه تو زبونمونو مقر بیایم...

جفت زبونمون نشد منتها هم تو گرفتی ما چی میخوایم بگیم هم ما فهمیدیم

 هر چیم که وجود می کنیم و چشم دریده های گرگ صفت و تو رو ناک اوت میکنیم

پیش شما بند بند وجودمون خاک گذرتونو گلاب پاشی میکونه.

عرض آخر«آدم چلچله نیست که بهار بیاد و پاییز بره»

 اونی که واس ما اومد دیگه رفتنی تو کارش نی

------------------------------------------------------------------------------------------------------

از وبلاگ مجید حبیبی

یه جوک

یه جوک شنیدم که کلی خندیدم

   « در تعزیه ظهر عاشورا در استان لرستان اولیا* موفق شدند با تغییر تاکتیک اشقیا** را شکست دهند »

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

* اولیا = ادم خوبای تعزیه که سبز می پوشن و طرفدار امام حسینن

**اشقیا  = آدم بدای تعزیه که قرمز می پوشن و طرفدار یزیدن

...

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های ، نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ

های ، نپریشی صفای زلفکم را دست

و نریزی آبرویم دل 

لحظه دیدار نزدیک است



این قشنگ ترین شعر عاشقانه اییه که تا حالا شنیدم.

...

این جمله رو  چند ماه پیش خوندم ... ولی دو روزه که بد جوری تو ذهنم پرواز میکنه :


سیب بچین حوا ،  دلم از اینجا هم گرفته است ....

اندر احوالات یاهو مسیجرمن

تو یاهو مسیجرم  همش 11 تا فرند دارم  که یکشون فرشاده که معمولا نیاز نیست باهاش چت کنم هر روز می بینمش

اما امان از روزایی که آدم تنهاست و حوصله اش سررفته هیچ کس پیداش نمیشه یا اگرم میاد مثل کش تمبون قبلا از اینکه بهش پی ام بدی فوری در میره خلاصه این جور وقتا حال شازده کوچولو رو پیدا می کنم که وقتی میرسه به زمین روی یه کوه می ایسته و میگه سلام ... من تک و تنهام ... و بعد انعکاس صدای خودش و میشنوه می گه این چه سیاره ای خشک خشک و شور شور ... ( یادتون اومد )

خلاصه نقل ماست منم همینطور که دارم واسه خودم صوت بلبلی می زنم یه شیر پاک خورده ای خارجی ای از زمین یا آسمون یه هو میرسه همشونم سرعت تایپ و اینترنتشون خدا سر سه سوت 10 خط واسه آدم می فرستن اونم به خلاصه ترین شکل خوب با یه سلامی یه علیکی یه اسمی یه سوالی .

والا قدیما اینجوری نبود لااقل یه asl  می پرسیدن

ولی امشب دیگه شاهکار بود دختره تند وتند می نوشت هی بهش می گفتم دوست من من زیاد انگلیسیم خوب نیست ولی دوست دارم برای پیشرفت انگلیسیم چت کنم پس لطفا مراعات ما رو بکنواسم آدرس یه سایت می فرستاد که من چون دوست ندارم کسی وب کمم و رکورد کنه از این سایت استفاده می کنم  ... جل الخالق خوب آدم همینجوری میشه که قید چت انگلیسیو میزنه دیگه